زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
نیست چون هیچکسی دور پـیـمـبرزاده همه امـیـدِ عـمـو کـیـست؟! برادرزاده! اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز گرچه افتاده ابالفضل، حسن مانده هنوز یـازده سـال عـمـو جـان پـدر من بودی مثـل پـروانـه فـقط دور و بر من بودی بیشتر از عـلیاکبر نـظرت بر من بود جای من مثل پـسرهات برآن دامن بود به تـنـم قـبل همه جـامـۀ نـو پـوشـاندی تا که خـوابـم بـبـرد در بغـلم میماندی خاطرت هست نشستی به کنارم سحری قول دادی که مَرا هم ببری هر سفری؟ حال امروز چه رخ داده امیـر دو سـرا میسپاری به حـرم تا که بگیرند مرا؟! فکر کردی بروی من به حرم میمانم؟! بـیخـیــال تـن زخـم پـدرم مـیمـانـم؟! دارم از دور به اوضاع تنت مینگـرم نیزهای بر کمرت خورد که خم شد کمرم مستها دور وبرت نعـرۀ مستانه زدند نیزهها گیسوی خونین تو را شانه زدند قـصد دارند سرت را ز قـفـا قـطع کنند آمدم جـای سـرت دست مرا قـطع کنند حسنیها همه یک روضۀ سنگین دارند همه یک خاطره با بازوی خونین دارند |